میشه فرشته ها رو"روی زمین دید..........

نوشتن این پست برام کمی سخته،نمیدونم چجوری باید احساسم رو بنویسم که خواننده ی این پست دچار سوء تفاهم نشه و برداشت بدبی از این احساس نداشته باشه.از طذفی هم نمیتونم راجع بهش ننویسم و بی تفاوت باشم.میگن آدمها وقتی چیزی رو از ته دل بخوان حتما بهش میرسند،به شرطی که از ته دل بخوان:

چند ماهی میشد که عجیب دلم هوایش رو کرده بود،در طول روز خیلی بهش فکر میکردم،دوست داشتم یه موقعیتی پیش بیاد که ببینمش،تا همین اواخر که دیگه به شدت دلتنگش بودم،حتی وقتی خانومی اومد تهران،نتونستم جلو خودمو نگه دارم و به خانومی گفتم که دلم برای حاج حسین تنگ شده،براش توضیح دادم که حاج حسین کیه،خانومی تعجب میکرد میگف چه جالب!!!میگفتم آره آخه تو نمیدونی من چقدر دوسش دارم.وتمام چیزایی که میگفتم براش جالب بود.اگه بگم مثل پدرم دوسش دارم دروغ گفتم!من حاجی رو خیلی خیلی بیش از پدرم دوسش داشتم و دارم.اون برام مثل پدر بوده.اون کسیه که حق بزرگی گردن من و خانوادم داره.

آدمیه که اگه عصبانی بشه هیچ چیزی نمیتونه جلودارش باشه و توی خوبی و مهربون بودن هم هیچ چیزی جلودارش نیست.حاج حسین از نظر من یک فرشته است.

حاجی ۴٩ سالشه و دوتا عروس و دوتا داماد داره،پسر کوچکش مهدی هم هم سن خودمه و مجرد.شغل اصلی حاجی آهن فروشیه و بنگاهش تو جاده قدیم قم هستش و یه بنگاه دیگش(که ما بهش میگیم تعمیرگاه) تو خیابون مختاری است که اونجا مهندس ها براش کار میکنند.هم بنز های پلیس(که اکثرا تصادفی اند)رو تعمیر میکنن و هم ماشین هارو سی.ان.جی. میکنن.

خانوم حاج حسین دو سال از خودش بزرگتره،و وقتی حاجی ١٧ ساله و خانومش ١٩ ساله بودن با هم ازدواج کردن.کلا آدمیه که همه قبولش دارن و من از همه بیشتر.تو دوران نوجوانی،و تا همین ٢ سال پیش اینقدر به من لطف و محبت داشته که من هیچ وقت نمیتونم جبران محبت هاشو بکنم.

۴ روز پیش تا ١٠ دقیقه قبل از این که ببینمش،داشتم بهش فکر میکردم،با همین فکرا رفتم تو صف نونوایی همینطوری که ایستاده بودم یکدفعه توجهم به پشت سرم جلب شد.یه صدای آشنایی میومد،نزدیک بود از خوشحالی قلبم بایسته!!!برگشتم دیدم خودشه که داره با یه آقایی صحبت میکنه.اصلا نمیدونم اون لحظه رو چجوری باید وصفش کنم.کسی رو که اینقدر دوسش داری و چند ماه تو فکرش باشی و با خودت بگی کاش که یه روز ببینمش،یکدفعه پشت سرت دربیاد.

از صف جدا شدم و بی توجه به اون آقای ناشناس رفتم جلو  و با بغض گفتم سلام حاج آقا!خودش هم یکه خورد و مات نگاهم کرد.رو به آقای ناشناس کرد و گفت منو ببخشید! گفت سلام مهناز خانوم.بغضم ترکید و با لبهای لرزون گفتم:حاجی بخدا دلم برات یه ذره شده بود.به جان خودم همین الان تو فکرت بودم.وقتی اشکم ریخت دیدم چشماش قرمز شد،پره اشک شد.گفت:به جان بچه هام منم دلم برات تنگ شده بود جیگر،تو خانومی،تو عزیز منی.گفتم حاجی خیلی دوستت دارم،همیشه به یادتم،اینقدر دلم برات تنگ شده بود که نگو.گفت:جیگرم منم دلم میخواست ببینمت،به خدا منم تورو مثل سمیه و سعیده ام دوست دارم.گفت هم خودتو هم خانوادتو دوست دارم همیشه جویای حالتون از بابا هستم...............

خلاصه یه بیست دقیقه ایی با هم صحبت کردیم.اینقدر خوشحال بودم که نگو،وقتی ازش جدا شدم گفتم خدایا شکرت،خدایا امروز بهترین روز زندگیم بود.اومدم خونه و برای ماماینا تعریف کردم.مامان گفت چشمت روشن:-))

یه چیزی بگم برای این که بهتر بفهمید چقدر دوستش دارم:من کلا آدمی ام که خیلی دلم برای کسی تنگ نمیشه،ولی اگه تنگ بشه ناجور تنگ میشه واین ثابت میکنه که من طرفمو با تمام وجود میخوام.و اینطوری ام نیستم که بخوام برای اظهار دلتنگی،اشکی بریزم.اصلا و ابدا.اما اینقدر خاطر حاج حسین برام عزیزه که وقتی دیدمش،بغض کردمو اشک ریختم.لبهای لرزونم بهم اجازه ی صحبت کردن نمیداد.من فوق العاده زیاد دوستش دارم.

اینجا یه توضیحی بدم که وقتی حاج حسین بهم میگفت:جیگر جان یا خانومی اصلا منظور خاصی نداشت.ایشون همیشه همینجور هستند.دیدم ک به دخترش میگه سعیده جان جیگرتو بخورم یه لیوان آب بده به بابا....یا الفاظی به این شکل نثار بچه هاش میکرد.اینه که حاجی من رو هم تقریبا مثل دختر خودش میدونه!!!

به غیر از خود حاجی از مادرش(گل ننه) و پسر بزرگ حاجی (علی)هم خیلی خوشم میاد.گل ننه همیشه حال مارو از مامان میپرسه.چند باری که دیدمش مثل بقیه نوه هاش باهام برخورد کرد و اینقدر بهم محبت کرد که اصلا دلم نمیخواست از پیشش بلند شم.

راستی اینم بگم که من جسور بودن و دل و جرات داشتن رو توی بعضی مسائل از حاجی یاد گرفتم.اعتماد به نفس قوی ای داره و همیشه منو تشویق به انجام کارهی سخت میکرد.

اینجا توی وب توضیح دادن احساس و عاطفه و گفتن برخی مسائل خیلی خیلی دشواره،ولی من باید میگفتم.باید میگفتم که چقدر عاشقشم و همینجور اون چقدر به منو  خواهرام علاقه داره!!!باید میگفتم که توی زندگیم آدم تاثیر گذاری بوده.

امیدوارم با خوندن این پست فکر اشتباهی به ذهنتون خطور نکرده باشه........

((خانومی دیدی بالاخره دیدمش!دیدی بالاخره ازش تو وبم نوشتم!!!!!))

                                         حاجی دوستت دارم.

                                                                                مهناز


/ 16 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

آخ که چه نعمت بزرگی هست داشتن همچین آدم هایی تو زندگی. که همیشه تکیه گاه و پشت و پناهند.[گل]

آمد

درود .حاجی که سید نیست اما اگر باشه حتمن ( حتما سابق ) عیدی توپولی بهت میده این روزا [چشمک][نیشخند]

آمد

راستی برای پست جدید و نظر سنجیش هم وصف الحالی که شما دوست دارید انتخاب کنید رو اضافه کردم

مهدیه

خوش بحالت دختر ... که اینقدر صادقانه و پاک فکر کردی که آرزوت برآورده شد....واقعا خوش بحالت [لبخند][لبخند]

کوکا

سلام . پس چه انسان نازنینیه این حاجی . . . [عینک]

میم مثل مهدی

سلام ممنون فکرش رو هم نمی کردم این قدر ریز و کارشناسانه صدای منو نقد کنی... ممنون

Amin K

راستش زیاد درک نکردم...

میم مثل مهدی

سلام از قول من از خواهرتون تشکر کنین... از لطفشون ممنونم... شعرش قشنگه... وگرنه من چی کاره باشم!

سیدرضا موسوی

نگاه باز و بی پرده ما پیش از آنکه بسوی کسی گشوده شود نور به دلهایمان می آورد تا دیگران را آنگونه که هستند نه آنگونه که میخواهیم باور بداریم. [گل]