زندگی در این چند روز....

روزی که مامان برگشت خونه خیلی خوشحال بودم"البته من به استقبال ایشون نرفتم و خونه مونده بودم تا کارا رو ردیف کنم"چون همون شب ما یه سری مهمون داشتیم که شام منزل ما بودند و کلی کار سرم ریخته بود و به قول زن عموی خوبم"حسابی مامان شده بودم.چشمکاون شب بعد از اتمام مهمومی من مثل یه جنازه به رخت خواب رفتم چون فقط مهمونی اون شب نبود که منو خسته کرد،بلکه نظافت کردن خونه که یه جای نسبتا بزرگی هم هست و تقریبا ١۶٠ متری میشه خودش مکافاتی بود،و من که دست تنها بودم برام خیلی سخت بود.خلاصه اون شب مهمونی تموم شد،ولی از فرداش هم بقیه فامیل به دیدن مامان می آمدن و هنوز هم میایند.......

اما بگم از سوغاتی هایی که مامان برام آورده بود.چون عراق هیچی نداره،برام جز یه انگشتر و گردنبند عقیق چیزی نیاورده بود(البته خیلی زیبا و چشم نواز بودند)و جز این چیز دیگری نیاورده بود و همین برای من همه چیز بود....... .

اما بگم از اون شوخی ای که من قبل از رفتن مامان به کربلا با مادر و خواهرم داشتم و اصلا فکر نمیکردم جدی گرفته بشه!قضیه اینطور بود که وقتی خواهرم داشت سفارش انگشتر فلان و بهمان میداد تا مامان برای همسرش بیاره(آخه ابوالفضل انگشتر خیلی دوست داره)منم یکدفعه گفتم:مامان اینجور نمیشه،اگه قراره برای اون بیاری باید واسه همسر منم بیاری!مامان گفت تو شوهر کن من برای شوهر توام میخرم!گفتم نه من نمیدونم نباید فرق بذاری باید برای اونم بیاری!!! مامان با خنده میگفت بابا تو که شوهر نداری!اصلا معلوم نیست شوهر آیندت اهل اینجور چیزا باشه یا نه!از اونطرف خواهرم میگفت نگاه کن دختره حیا نداره....ببین چه حرفایی میزنه!!!!

خلاصه بحث همینطوری تموم شد تا این که موقع باز کردن سوغاتیا شد.(سوغاتیه آنچنانی نبود ولی همونش هم خیلی کیف میده).در اولین جعبه ی انگشتر رو که باز کردم،به امید اینکه این انگشتر خودمه،چشمم به یه انگشتر مردونه افتاد،رو به خواهرم گفتم بیا اینم انگشتر شوهرت که هی میگفتی....!که یکدفعه مامان گفت:نه اون ماله شوهر خودته!!!!

منو دو تا خواهرام زدیم زیر خنده و من گفتم چی؟؟؟!!!!گفت:خودت گفتی.............. گفتم من گفتم شما چرا جدی گرفتی!اصلا فکرشو نمیکردم......

گفت که دیگه اونجا به یادت بودم و برای آقاتون هم خریدم.گفتم خیلی خوشگل و خوش تراشه.دستتون درد نکنه. و با لذت نگاه به انگشتره میکردم.خواهرم میگفت:نگاه این دختره چقدر شوهر ذلیله!!!گفتم خواهر من این ذلیلی نیست،این یه عشقه.مگه بده آدم از حالا همسرش رو دوست داشته باشه!!!!

ولی برای خودمم جالب بود"که اولین چیزی که دیدم و به دست خودم بازش کردم همین دُر نجفی بود که مامان برای آقامون خریده بود.............برام خیلی خیلی جالب بود"چون فکرش رو نمیکردم.انگشتر خیلی زیبایی یه ولی به زیبایی یه انگشتر شوهر خواهرم نمیرسه،اون هم زیباییش طور دیگه ای یه هم با این کلی اختلاف قیمت داره.

((این قسمت رو در گوشی بخونین:به چشم من که ندیده،عاشق همسرم هستم"انگشتر آقای ناشناس خیلی خیلی هم زیباست))

                                                  **************

اون هفته دوستم خانومی(وبلاگ عشق بازی آسمون) تهران بود. و منزل ما هم دو روزی موند.با هم بیرون میرفتیم،البته نه جای تفریحی"چون خانومی خرید داشت و ما همش تو بازار و اینا بودیم و در کل بازم خوش گذشت.تنها جایی که برای تفریح رفتیم بوستان آب و آتش یا همون بوستان حضرت ابراهیم بود،و شام رو هم بیرون خوردیم.اینم بگم که تنها نبودیم و خانواده ی سه نفره ی خواهرم اینا هم همراهمون بودن!

((اصلاحیه:اونا همراه ما نبودن،ما همراه اونا بودیم،اونا بودن که مارو بردن بیرون))

اونجا به من خوش گذشت،چون بار اولی بود که پارک آب و آتش میرفتم.اونجا رو بوستانی دیدم که فقط و فقط جای پسر و دختر مجرد بود،برای آشنایی!!!و به قولی یه نفره برن و دونفره برگردن:-))

این بود اتفاقاتی که تو این مدت به من گذشت.

                                            ***************

از قدیم گفتن وقتی یک نفر میخوابه تو میتونی بیدارش کنی،اما وقتی یه نفر خودشو به خواب میزنه محاله ممکنه که بتونی بیدارش کنی!!!


/ 11 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر

راستی میشه لینک آهنک سیاوش رو برام بفرستی میخام دانلودش کنم

امیر

سلام مرسی ممنون دشمنت شرمنده حتما بدردم میخوره جسارت نشه ها اما برای اینکه بدونی چطوری لینک آهنگ رو از کد آهنگ در بیاری میری توی جایی که کدآهنگ رو گذاشتی خودش معلومه آخر یه لینک یه mp3 نوشته اولس هم که اچ تی تی پی هست بای تا های

امیر

ببین من قصد جسارت نداشتم میدونم که شما اینهارو میدونید اما شما آدرس وبلاگ رو دادید اما من گفتم کدی که توی وبلاگتونه آدرس ترانه رو از اونجا بگیرید مثل اینی که من از کدی که توی وبلاگی که بهم دادید گرفتم http://amir.b646.googlepages.com/07ToBaroonkehRafty.mp3 منظورم این بود حالا افتاد منظورم با چی بود در ضمن من هنوز پرفسور نشدم فعلا مهندسم تا ببینیم خدا چی میخاد

آمد

بسلامتی که صحیح و سالم برگشتن خونه. خوب مبارکه دیگه بسلامتی همین روزها شیرینی می خوریم دیگه .در کل خسته نباشید برای این همه کاری که برای اومدن مادرتون کردید .عجرتون با صاحاب مهمونی

خانومی

به به نگفته بودی بهم اما تفاقا میخواستم ازت بپرسم چی گیرت اومده سوغاتی مبارکت باشه خیرشو ببینی خواهر :× ایشالا زود انگشتر آقاتونو دستش کنی ایشالا :×بووس

میم مثل مهدی

نگران بودم و چیزی نگفتم... بابت بمب گذاری های اخیر... خوشحالم که مادر به سلامتی برگشتن... باز هم بابت اون جریان هم ازشون تشکر کنید... ممنون. . راستی... آقاتون، خوش به حالش شده ها... [چشمک] خوشم میاد که سریع خودتون هم واسه خودتون تعبیر قشنگ و رمانتیک می کنید. "اولین چیزی که دیدم و به دست خودم بازش کردم همین دُر نجفی بود که مامان برای آقامون خریده بود" [خنده] . الهی... الهی... در کل ایشالا که قسمت خودت بشه با همسر محترمتون تشریف ببرید زیارت. [گل]

حمید

سلام رسیدن سلامت مادرو تبریک می گم. خوب این سوغاتی هم می تونه یک نشونه باشه[چشمک] این جمله آخر هم همیشه زیبا و تلخ است[گل]